داستان کوتاه حسرت یک بستنی
دهـکــده ادبـیــات پـاســارگــاد
به وبلاگ خودتون خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی را سپری کنید
داشت با حسرت به بستنی دست دخترک باکلاس که لباس شیکی به تن کرده بود می نگرید و در دلش بارها می گفت ای کاش من جای او بودم ...دخترکی که داشت بستنی را می خورد با ناز و عفاده ی خاصی دست مادرش را گرفته بود و آرام با دست دیگرش موهای زیبای قهوه ای رنگش را کنار زد نگاهی به دخترک انداخت و برایش شکلکی در آورد و رفت . دخترکی که دلش برای بستنی غش زده بود ... از مادرش خواهش می کرد که برایش بستنی بگیرد . چادر مادرش را می کشید و بغض گلویش را به ظور می خورد مادرش با نگاهی سوخته از درد و با لبان زردش دخترکش را در آغوش گرفت و او را سرگرم کرد که بستنی را از یادش ببرد اما دخترک دست بردار نبود که نبود.. مادر که حتی پول کرایه ی تاکسی را تا خانه یشان نداشت روبه دخترش کرد و گفت عزیزم بیا تمام جیب هایم را بگرد اگر یه 50 تومنی پیدا کردی من قول میدم که اگرم قرض کرده باشم هر چقدر بستنی که دلت خواست برایت بگیر م دخترک دلش به حال مادرش سوخت . و هردو با هم رفتند . و اکنون همان دختر خانم دکتری هست و دخترک باکلاس یک فرد پر از خالی که یکی از مریض های .....

نظرات شما عزیزان:

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:








ارسال توسط نــاهـــــیــد
آخرین مطالب